شب است ومن میپوشم

چون که او خواهد آمد.

رختی برتن ازامید

وانتظارلحظه ای خوش هرچند کوتاه

همه میپرسند.

                دست بربند پای پوشت برده ای!

کجا میروی؟

باز دل را به دست که سپرده ای؟

این سئوال را جوابش چیست؟

بگو ای باد ،بگو ای قاصددیشب

که درآن لحظه ی مست،

قدم فکروخیالم جهتی دیگر داشت.

که تو آرام گفتی ومن هیچ نشنیدم .بعداز آن که پرده پنجره را رقصاندی.

حرفهای آخرت با لرزه ی پنجره همراه بود.

وتوگفتی که غروبی دیگر،

                   میزند از خانه بیرون تا توبیایی .

تاتو بیایی وببینی خم ابروی سیاهش .

چه کسی می آید؟         

کودکی آرام وخسته،دست های پیرمردی دلشکسته

دور تادور عصایش

می فشارد کوچه رابا گامهایش

کودک آرام به من می نگریست.

گوییا حادثه ای از کف یه کوچه ی دیگر دیده

پیرمرد،صورت پراز حاشیه اش

                      نگه کودک معصوم خودش تصدیق کرد.

شب خاموش ولی طوفانی.

موج سنگین صداها ،گوشها را می نوازد.

ناگهان روشن کرد.تنه ی خسته ی یک پیردرختی لب جوی آب را ،نوری زرد.

خط پرشیب به روی تنه اش.

هوشم را، به سراغش می برد.

دستخط بادبود.

یادگاری روی قوس کمرپیر درخت حک کرده.

یادبودی تازه بود.

               ودگرهیچ نشنیدم .جمله ای را دیدم

کمرم خم شده بود.

ظاهرم مات پیامی که به تن داشت درخت.

روی آن خطی بود ، یک خط ، یک جمله.

کای آدمک دیشب و ای آدم امشب .

بد شد که او امد ویک لحظه زاین کوچه گذر کرد.

اما تونبودی.

دیر آمدی ای هوش وهوس جای دگر.

پای تنت جای دگر.

« دیرآمدی ، دیر آمدی » .

 

اينم خط خودم که بازم مثل هميشه کج وکوله است.