سلام

نمی دونم چرا وقتی به یک وبلاگ سر میزدم تا چشمم به متن اون افتاد بی اختیار اشک در چشمانم حلقه زد .راستش دلم نیومد براتون نگفته باشم برا همین با اجازه از صاحب قلم اونو براتون آوردم (از زبان دختری ۱۵ ساله است که به تازگی پدر خود را از دست داده):

وقتي که سايه تورا بالاي سر احساس نمي کنم براي من دختر چه فرقي مي کند نان جو بخورم يا نان خشک لباس گرانقيمت بپوشم يا البسه ي ساده به تن کنم  خود را در کاخ هاي گرانقيمت فرض کنم يا در خانه اي کاهگلي با لبخند  بخوابم يا آرام آرام براي تنهايي خود  گريه کنم .

چه سختست که ضعيفه باشي وعمري با نازهاي پدرانه خويش را آرام کني وحال با ظلم زمانه خودرا عاري از همدمي ببيني که همدم گريه هاو بهانه هاي کودکانه ات بوده .آه که چه سختست وجانگداز.

راستي پدر الان که فکر مي کنم اگر تو اين حالت تنهايي ماد ر نبود چه مي شد  حالا باز گلي به گوشه جمال گلچين روزگار که حداقل يک مونس ديگر براي ما دختراي بي سر پناه به جاي گذاشت و آن گل بي خار رادر کوچه تنهايي به جاي گذاشت.

سالهاي سال خود را با اين باور که تو هرگز از پيشم نمي روي فريب مي دادم وقتي آفتاب عمرت غروب کرد ديگر همه چيز برايم تمام  شد.حتي ديگر آن خنده ايي که تو از آن به ملاحت ياد مي کردي بر روي لبهايم ننشست يعني بهتر بگويم که از روي لبهايم فرار کرد و هرگز برنگشت. 

چقدر ثانيه ها نامردند                    گفته بودند که بر مي گردند

برنگشتند و پس از رفتنشان           بي جهت عقربه ها مي گردند